محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4103

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « پيش از آنكه چنين شود همگى جان مىدهيم » گفت : « پس به آنها بگوييد » گويد : پس از بالا بر آنها نمودار شدند و گفتند : « اى باز غرى ، اگر اسيرانى را كه به دست داريد مىفروشى فديهء آنها را مىدهيم ، اما آنچه را سوى آن دعوتمان كرده اى از شما نمىپذيريم . » باز غرى به آنها گفت : « چرا خودتان را از ما نمىخريد كه شما نيز به نزد ما همانند اسيرانى هستيد كه به دست داريم . » گويد : حجاج بن حميد نضرى به دست آنها بود كه به دو گفتند : « اى حجاج چرا سخن نمىكنى ؟ » گفت : « مراقبت منند » گويد : آنگاه خاقان بگفت تا درختان را ببرند و بنا كردند چوبهاى تر را مىانداختند تا خندق پر شد كه مىخواستند به طرف آنها عبور كنند ، اما در چوبها آتش افروختند و از صنع خداى عز و جل باد سخت برخاست . گويد : آتش در چوبها افروخت و آنچه به شش روز كرده بودند ، در لختى از روز بسوخت و ما تير سوى آنها افكنديم و به زحمتشان انداختيم و به زخمها مشغولشان داشتيم . گويد : تيرى به تهيگاه بازغرى خورد و شاشبند شد و همان شب بمرد . تركان وى گوشهاى خويش را ببريدند و بدحال شدند و با سرهاى فرو افتاده بر او ميگريستند و سخت آشفته حال بودند . گويد : و چون روز برآمد اسيران را بياوردند كه يكصد كس بودند از جمله ابو العوجا عتكى و ياران وى كه آنها را بكشتند و سر حجاج بن حميد نضرى را سوى مسلمانان افكندند . گويد : دويست تن از فرزندان مشركان به عنوان گروگان به نزد مسلمانان